شرح فراق
سالی که کنکور داشتم مجبور بودم برای عقب نماندن از برنامه ام نهار را جدای از اعضای خانواده بخورم. یک روز که همزمان با صرف غذا مشغول تماشای تلویزیون بودم. مردی با صدایی گرم و پرطنین از سید نورانی و بلندقامتی می گفت که برای خدا هجرت کرد و مردمانی که شیفته این مرد خدا شدند. اگرچه فکرم پر بود از دغدغه های یک کنکوری، اما سید همان موقع یک قسمت از ذهنم را به نام خودش سند زد...

بعد از کنکور مثل تشنه ای رفتم سراغ هرچه به او مربوط می شد یا اسمی از او داشت. کتاب، فیلم، نرم افزار... آقا سید موسی برای من یک مسیر ترسیم کرد. مسیری که توانست جامعه متفرق لبنان را به هم نزدیک کرده و متوجه دشمن مشترک کند. بعد هم چمران معنای دیگری گرفت. شاید ده ها کتاب و مقاله خواندم تا اینکه امسال آن مستندی که آن روز از تلویزیون با صدای خوش حسین محمودیان پخش می شد را از غرفه روایت فتح نمایشگاه کتاب خریدم. امام موسی صدر بوی پیراهن یوسف بود برای من... 4 سال از آن روز می گذرد... یعقوب اما 33 سال است که چشم انتظار است... بی آنکه این همایش های بی نتیجه فرقی در حالش ایجاد کند. بی آنکه بودن و نبودن کمیسیون پیگیری وضعیت امام موسی صدر برایش ارزشی داشته باشد. آخر او که گرفتار سیاسی بازی های دنیا نیست که حالا دست و دلش بلرزد. که اگر کمی نگران جگرگوشه امام خمینی بودند این همه دیپلماسی بازی نمی خواست. او دلش به وعده خدا خوش است:
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور...
پانوشت:
دیشب غم انگیزترین شب عمرم بود، هیچ وقت فکر نمی کردم از شنیدن خبر به درک رفتن قذافی این قدر ناراحت شوم.








من ایرانی ام، آرمانم شهادت...